۱۴۰۰ تیر ۲۵, جمعه

امروز اجرا داشتم. یه اجرای آنلاین نه چندان خوب. کار پایان‌ترم کلاس گنجه. من بازیگر بودم. از معدود دفعاتی که بازیگر بودم و شانس دیده شدن داشتم. کار رو خوب درآورده بودم. گروه رو هم دوست داشتم. کلا بهم خوش گذشت. ولی هبچ‌کس کارم رو ندید. نه مارال، نه مامان‌بابام، نه نازنین، نه مبین. کارم برای هیچ‌کس ارزش نداشت. کاری که چهار ماه براش زحمت کشیدم برای هبچکدوم از آدم‌هایی که برام مهم بودن، مهم نبود. به وقت‌هایی فکر می‌کنم که همشون نیاز به دیده شدن داشتن و دبدمشون. به این که اگر برعکس بود به هر طریقی یه طوری اون کار رو می‌دبدم. دبده نشدم. ارزشی نداشتم. چه دردی بالاتر از این.

۱۳۹۹ تیر ۳۰, دوشنبه

«خواستم یه موزیکی بخونم توش بگم یکی رو دوست دارم، همه خواب بودن دلم نیومد.»

چنگ می‌زنم به زندگی. چیزی ولی دستم رو نمی‌گیره. زنده موندن چقدر سخته. ممکنه فردا صبح برم دارآباد. اگه امشب رو نتونم تحمل کنم فردا صبح دارآباد رو نمی‌بینم. یه امشب رو دووم بیار کیمیا. کوه‌ها خیلی قشنگن. حیفه دیگه نبینیشون.

۱۳۹۹ تیر ۲۸, شنبه

There is a dark

بیا بشین کنارم بگو درست می‌شه. من می‌دونم که درست نمی‌شه. می‌دونم که تو هم می‌دونی که درست نمی‌شه. ولی تنهایی همه چیز خیلی بدتره. بگو می‌فهمم. من فقط می‌خوام یکی دیگه هم بفهمه دارم چی می‌کشم.

۱۳۹۹ تیر ۲۶, پنجشنبه

سگ جون.

چی می‌شه که آدم از شدت ضعف پا می‌شه که برای خودش غذا درست کنه، به اندازه‌ی یک نفر سبزی می‌ذاره بیرون از فریزر و تو تنهایی و تاریکی مطلق منتظر جوش اومدن آب کتری می‌شه و به اعدام فکر می‌کنه و دق نمی‌کنه؟

There is a darkness.

چرا این همه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چراغ رو اگه روشن کنم همه چیز درست می شه؟ تاریکی رو نمی خوام قبول کنم. تنها نور توی این اتاق نور چراغ همسایه روبروییه. اون قبول کرده همه چیز رو. درد رو و شب رو. من ولی نه. سمفونی شماره بیست شوبرت درد داره. تاریکی هم. نه من شب رو قبول نمی کنم.

۱۳۹۹ تیر ۲۲, یکشنبه

دیگه عیبی نداره که تو مردی. از وقتی که رفتی اتفاق خوبی هم تو دنیا نیوفتاده. فقط دلم تنگ شده. ولی به اون هم فکر نکن زیاد. یه کاریش می‌کنیم. :*