۱۳۹۶ مهر ۲۰, پنجشنبه

حسینقلی غصه‌خورک»
خنده نداشتی به درک
خوشی بیخ دندونت نبود
«راه بیابونت چی بود


۱۳۹۶ مهر ۱۷, دوشنبه

from heart to heart we wander for a home

من معمولا آدما رو راحت میذارم کنار. با یه جمله‌ی ساده از طرف یکی یهو ازش متنفر میشم و دیگه باهاش معاشرت نمیکنم. در عین حال که انقدر بی‌رحمانه رفتار میکنم، بیش از حد معمول هم آدما رو دوست دارم. یعنی اگه هرکسی رو ببینم که ناراحته تمام تلاشم رو میکنم که خوشحال شه چون خودم ناراحتی رو زیاد تجربه میکنم. هرروز یکی از همین آدما باعث ناراحتی من میشه. حتی الان یادم نمیاد کی چیکار کرده، چون من اینطوریم؛هیچی از ناراحت شدن‌های خودم و آدم‌هاش یادم نمیمونه. غمش ولی یادم میمونه. غم بی ارزش شدن و بی توجهی. غم اینکه فکر میکردی یکی دوستت داره و بعد مدت‌ها فهمیدی اصلا به حالت فکر هم نمیکرده. 
یه دوره‌ای بود حدودا پنج ماه گذشته که این وضع شروع شد. به خودم اومدم و دیدم دونه دونه آدمای اطرافم دارن بهم میگن:«ما خیلیا رو غیر از تو داریم درحالی که تو فقط ما رو داری.» من هم دونه‌دونه‌شونو گذاشتم کنار چون بهم احساس ضعف میدادن. نقاط منفی‌م رو میدیدن و هی بیانش میکردن و عصبی میشدم. تا الان که هیچ‌کس دور و برم نیست. حتی اینم برام مهم نیست.
تنهایی نشسته بودم رو یکی از نیمکت‌های کشاورز و لته میخوردم و به همین فکر میکردم و گریه میکردم.ولی همونطور که گفتم برام مهم نیست، پس چرا گریه میکنم؟چون خودم رو مقصر همه‌ی اینا میدونم. چون احساس میکنم مشکل از منه، ناسازگارم،حساسم،ابلهم؛اشتباهم.
نتیجه‌ش هم همین میشه که جای اینکه برم اینارو بهشون بگم میام ابنجا مینویسم تا شاید بخونن و به خودشون بگیرن ولی اونا من نیستن؛ هیچوقت هیچ‌چیزی رو به خودشون نمیگیرن

۱۳۹۶ مهر ۹, یکشنبه

All I want

نمیدونم چرا یهو یاد آخرین امتحان خرداد اول راهنمایی افتادم. یاد خونه‌ی نرگس‌اینا و نون‌بربری داغ و کالباس و جی‌تی‌ای بازی کردن.
احتمالا به خاطر اینه که خونه تنهام و چراغا خاموشه،یا شایدم به خاطر این آهنگه‌س. اصلا نمیدونم چیشد گریه‌م گرفت.

۱۳۹۶ مهر ۲, یکشنبه

If we still exist

پارسال اینموقع تنها تو پارک رشت نشسته بودم، با آل‌استارهای سورمه‌ای،امسال جمعه‌بازار بودم و صادقیه. امروز دوم مهره، سال دیکه اینموقع کی میدونه کجاییم

این متن بالا رو من پارسال نوشته بودم. زیر یه عکسی که از روی یه پل هوایی تو صادقیه با نیلوفر گرفتم. اگه دقیقا همین لحظه برگردم به پارسال اینموقع احتمالا تو متروی صادقیه به سمت فرهنگسرا نشسته‌م. ساعت ۷:۱۵ دقیقه‌س و من دارم از غرب میرم شرق. حدود نیم ساعت دیگه هم میرسم خونه.
یادمه پارسال وفتی رسیدم خونه مامان داشت شام درست میکرد. بوی غذا میومد و حس «خونه» میداد. دوم مهر پارسال آخرین روز تعطیلی تابستون من بود و فرداش باید میرفتم مدرسه. به خیال ابنکه مدرسه قراره همون فاجعه‌ای باشه که سال قبلش، ینی همون موقعی که با آل‌استارهای سورمه‌ای تو پارک نشسته بودم، باشه؛ از صبح زود زدم بیرون از خونه، نمیخواستم غصه بخورم. ولی وقتی رسیدم خونه دیدم چقدر دلم برای مامان تنگ شده بود و از همون‌موقع تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت یک روز کامل بیرون نباشم.
امروز دوم مهره، یک سال از اون روز گذشته. وقتی داشتم اون متن رو میذاشتم تو اینستا فکر میکردم دوم مهر امسال هیجان‌انگیز خواهد بود. نبود. از صبح که بیدار شدم توی یه خونه‌ی پنجاه متری تو خیابون شریعتی‌ام. مامان بابا  حدود پنج ساعت با من فاصله دارن. دورم پر از کتاب‌های تسته و از صبح حدود صد تا تست از درس‌های مختلف زدم. فکر کنم سال کنکور همینه؛ روزمره.
دلم برای مامان تنگ شده، دلم برای محبت تنگ شده، دلم برای خودِ یک‌سال پیشم تنگ شده‌. خیلی عجیبه که این‌ همه چیز تغییر کرده تو یک‌سال.
امروز دوم مهره، سال دیگه اینموقع کی میدونه کجاییم.

۱۳۹۶ شهریور ۲۷, دوشنبه

کوچک و کوچک‌تر شدم. انگارکه آلیس باشم و داروی کوچک‌ شدن را خورده باشم. یا شلواری که در لباسشویی آب رفته‌است. آب رفتم و کوچک شدم. ریزِ ریز. ناپدید شدم، دیگه دیده نمیشدم. تا مچ پای انسان‌های اطرافم هم نمیرسیدم. اگر توجه نمیکردم زیر پاها له میشدم. به اطرافم که نگاه میکنم میبینم که برای آقای کناری مهم نیست که من زیر پایش هستم. برای خانوم سمت چپی هم همینطور. از کوچکی زیاد سبک شدم و رفتم بالا. برای هیچ‌کس مهم نبود که من بینشان نبودم. از بالا به جمعیت نگاه کردم. همه سرگرم کار خودشان. کسی نبود کسی را حس نمیکند. مانند شلواری که در لباسشویی آب رفته است. بی‌اهمیت،غیر قابل استفاده، دورریختنی. مانند کوچک‌ترین آلیس جهان؛ناپیدا.

۱۳۹۶ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

Ghost in the wind

تا حالا تو هیچ برهه‌ای از زندگیم انقدر احساس سردرگمی توام با بدبختی نداشتم‌. شب‌ها با سردرد میخوابم،صبح که بیدار میشم هیچی فرق نکرده؛همون سردرد شب قبل،کلی کتاب،استرس،احساس معلق بودن.
حالم از شرایط الان بهم میخوره، ازینکه مجبورم یک‌سال دیگه هم زندگی موردعلاقمو بذارم کنار، ازینکه یک‌سال دیگه هم باید باهام بدرفتار شه و ابنکه کل زندگی آینده‌م به این یک‌سال لعنتی مربوطه.

سختمه. خود واژه‌ی «آنکامفرتبل»ام. انکار که جا نشم تو یه چیزی و به زور بخوام خودمو جا کنم و این قضیه حتی فقط مربوط به کنکور نیست. کل زندگیم برام غریبه‌س. انگار جا نیست برای من.
این من نیستم. نمیفهمم باید چیکار کنم، نمیدونم باید چیکار کنم. انسان‌ها رو نمیفهمم و از خودم ناراحت میشم. ناراحت میشم که ناراحت میکنم بقیه‌رو. هیچوقت نخواستم کسی رو ناراحت کنم و این‌روزا همش دارم اینکارو میکنم.
از خودم ناراضی‌ام. از عملکرد‌م. ربطی به کنکور نداره حتی و کاش داشت. تنها چیزی که توش دارم خوب پیش میرم درس‌هامه ولی وضعیتم با آدم‌ها و محیط اطرافم داره عین یه پتک میخوره تو سرم. نمیتونم درستش کنم،نمیخوام درستش کنم. گیجم،منگم،در عین فهمیدن حالیم نیست.
دوستام میذارن و میرن،آدمای اطرافم میرن، اونایی هم که موندن شخصیت‌هاشون انقدر عوض شده که انگار غریبه‌ن. میترسم ازشون، از خودم. نکنه خودمم انقدر عوض شدم؟ نکنه این منم؟ نکنه مشکل از منه؟
من نیاز داشتم همه‌چیز همونجوری که بود، بمونه. نیاز داشتم به تکرار مکررات. دردم اینه که نیاز داشتم احساس وابستگی داشته باشم به یه سری چیز‌ها. نه مثل الان معلق بین زمین و هوا.
خنده‌دار و ترسناکه. ابنکه تو یک سال انقدر همه‌چیز عوض شده،خیلی خیلی خیلی. خیلی عوض شده همه‌چی و برای من زیادیه. نمیتونم تحملش کنم.
ترس از فراموش شدن دارم. من هیچوقت کسی رو فراموش نمیکنم؛شاید وانمود به اینکار کنم ولب در واقعیت کوچک‌ترین چیزهای مربوط به انسان‌ها رو یادم میمونه. قلبم میشکنه وقتی میبینم اونقدر که توجه کردم مورد توجه واقع نشدم، اونقدر که اهمیت دادم مورد اهمیت واقع نشدم و اونقدر که دوست داشتم، دوست داشته نشدم.
از شرق میرم غرب؛چشمام پر از اشک میشن، بغضم رو قورت میدم.  از غرب میرم شرق؛چشمام پر از اشک میشن، میون یه عالم غریبه گریه میکنم، تو محوطه تاترشهر گریه میکنم،تو پارک، روی میز کتابخونه.
سختمه،خیلی سختمه این زندگی.
دلم میخواست یاد میگرفتم رها کنم بقیه رو، یادهاشون رو، فرم حرف زدنشون، تن صداشون، طرز نگاه کردنشون، چشماشون، فرم تکون دادن دستاشون موقع حرف زدن.
چشم‌ها غریبه شدن باهام و دیگه نمیتونم کسی رو از وضعبت دستاش موفع حرف زدن بشناسم.
تو آهنگی که دارم گوش میدم صدای ویلن کش میاد، انگار که داره کنده میشه از متعلقات. 

کاش صدای ویلن این آهنگه بودم.

چهارده شهریور ۱۳۹۶
Ró_Árstígir

۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه

دردت به جان ما شد

ساعت دوازده شبه‌. من خونه تنهام. از وقتی دارم بدون مامان‌بابا زندگی میکنم تقریبا همه‌ی دوازده شب‌ها رو تنهام. غم‌انگیزه. م. میگه من افسرده‌ام که همچین چیزی برام غم‌انگیزه ولی من دست خودم نیست. چراغ ریسه‌ای‌هام رو روشن کردم و بوی عود میاد و شجریان پلی شده؛ «خواهم که بر رویت هر دم زنم بوسه».شجریان منو یاد بابا میندازه. یاد جاده شمال و ماشینمون که بوی بابا رو میده. من و بابا تا حالا خیلی باهم تو جاده بودیم؛شب،صبح،دم غروب،موقع طلوع. حرف نمیزنیم،فقط به شجریان گوش میدیم.«یک شب بیا منزل ما،حل کن دو صد مشکل ما».
م. تکرار میکنه که باید یه فکری به حال این وضع افسرده‌م بکنم ولی اینا تقصیر من نیست که بتونم درستش کنم. تقصیر من نیست که شجریان خودش هم غصه‌ش میشه تو آهنگش،که کمانچه‌ش انقدر غم‌انگیزه،که بابا پیشم نیست. 
نور چراغ‌ها پیش چشمم تار میشن. اشکام نمیذارن درست ببینمشون.
«خواهم که بر زلفت هر دم زنم شانه»
لباس کثیفارو برداشتم رفتم تو حموم. لباس‌شویی خراب شده و مجبورم لباسارو با دست بشورم. یاد اونموقع‌ها افتادم که خیلی کوچولو بودم و لباس‌شویی خونه خراب میشد. با مامان میرفتیم تو حموم میشستیم؛من مامان رو نگاه میکردم که با دستاش لباسای مارو میشوره. میگفتم سخت نیست برات؟ چیزی نمیگفت.
دلم میخواست همون لحظه بلیت بگیرم برم خونه بگم که ساعت دوازده امشب فهمیدم که لباس شستن سخته مامان؛دلم واسه دستام سوخت.دلم واسه همه فکرهایی که با لباس شستن به سمتم سرازیر شد سوخت.
«ترسم پریشان کند حال هرکسی چشم نرگست مستانه مستانه»