۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۲, شنبه

Blank

به تاریخ ۲۲ اردیبهشت‌ماه هزاروسیصدونودوهفت
پنج روز دیگه تولدمه. میشم ۱۸ ساله. قانونی و بزرگ‌سال. ازاین اتفاق نه خوشحالم نه ناراحت. بیشتر سر این ناراحتم که نمیدونم قراره تولد ۱۸ سالگی خوبی داشته باشم یا نه. همونطوری که نمیدونم قراره درس‌خوندن‌هام نتیجه بده و برم دانشگاه یا نه. معطلی داره کم‌کم اذیتم میکنه. اینکه تا شهریور باید گیر کنکور باشم خسته‌م میکنه. همین الانشم خسته‌م. دیگه میخوام برگردم زندگی قبلیم رو ادامه بدم. بسه قرنطینه.
اجرای بچه‌ها بود امروز، رفتم فانوس و همه خیلی باهام‌ خوب بودن. بیشتر از هروقتی متوجه شدم که آدم نیاز داره ابراز محبت کنه و مورد محبت واقع بشه. ندا گفت از کنکورم خسته شده و کاش زودتر تموم شه و من خندیدم. سجاد گفت رتبه یک میشی دیگه؟ و باز هم من خندیدم. در جواب کنکور چطور پیش میره‌ها هم خندیدم چون نمیدونم. هیچی رو نمیدونم. اینکه هیجده سالگی‌‌م قراره چی بشه رو هم نمیدونم.

۱۳۹۷ فروردین ۳۰, پنجشنبه

ساعت نه و ربعه
صدای موسیقی شوپن میاد تو خونه. خواهرم داره ناخون‌های مامانم رو لاک میزنه. خوشم میاد از این اتفاق؛ این‌ که دو نفر به همدیگه رسیدگی کنن و مراقب هم باشن خوشحالم میکنه

۱۳۹۷ فروردین ۲۶, یکشنبه

Survive

نمیدونم چرا انقدر کم مینویسم. پارسال همینجا پست گذاشته‌بودم که از چیزی که الان توش هستم میترسم، واسه همین برگشتم وبلاگم. الان نمیدونم چه اصراری دارم همه‌ چیز تو دلم بمونه و نگم.
مامان اومده تهران پیش ما که یه چند وقت کارها رو روبه‌راه کنه. چند روز پیش حالم بد شده بود و رو پاهام نمیتونستم وایسم، منو برد دکتر و فهمیدیم که برای استرسه. الان ساعت یازده شبه. من درس‌هام رو خوندم و نشستیم باهم دم‌نوش گل‌گاو‌زبون میخوریم که برای کاهش استرسه. مامان آهنگی که مهدخت، بهمن وقتی که برف میبارید بهش داده بود رو گذاشته؛ یه ورژن خیلی قدیمی از بامن صنمای شجریان و بعدش یه تکنوازی سنتور.
شجریان با یه صدای آروم و خش‌دار قدیمی میخونه که «با من صنماااا، دل یک دله کنننن» آدم غصه‌ش میشه. شبیه رشت میمونه قدیمی بودنش، بیرون بارون میاد و میخوره به کولر و صدای حلب پخش میشه تو گوشم. بدتر یاد رشت میوفتم، یاد دوران اوج افسردگیم که ساعت هشت شب میخوابیدم که فقط بیدار نباشم.
شجریان میخونه که «گر سر ننهمممم٬ وانگه گله کننن». من نمیدونم باید با استرس و تر‌ها و غصه‌هام چیکار کنم. یه دونه از شیرینی‌خونگی‌هایی که مامان درست کرده رو میذارم تو دهنم، تو دهنم پودر میشه. از شیرین‌خونگی خوشم میاد، منو یاد بچگی‌هام میندازه که با مامان میشستیم شیرین می‌پختیم.
مامان جمعه هفته دیگه قراره بره.، من جمعه هفته دیگه قراره ندونم چجوری باید گریه‌م رو بند بیارم، باید با دست‌هام چیکار کنم.
به ته‌مونده‌ی بنفش‌رنگ گل‌گاوزبونِ توی لیوانم نگا میکنم؛ تا جمعه‌ی هفته دیگه انقدر قوی میشم که بدونم با دست‌هام چیکار کنم؟

۱۳۹۶ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

Is this gonna hurt?

یکشنبه رفتم فرهنگ برای علی دفتر خریدم و برای مارال خودکار آبی ساراسا. خودکار آبی رو ملیکا بهم داده بود، سه شنبه‌ی هفته‌ی قبلش که رفته بودم دانشگاه پیشش. مارال دید و خوشش اومد. میبینی؟ تصمیم گرفتم دو نفر رو خوشحال کنم. شاید یک‌سال باشه از آخرین باری که همچین تصمیمی گرفتم. نمیدونم چمه.
ببخشید آقا این دفتر طراحی‌هاتون کجاست؟+
همینقدر ساده‌س. دفتر طراحی. دفتر طراحی. دفتر طراحی. کیمیا باید بگردی دنبال دفتر طراحی، حواست رو جمع کن، کار ساده‌ایه.
انگشتام میرن روی دفترهای طراحی؛ دوم هنرستان، سوم هنرستان. بوی گواش نو تازه باز شده‌ی پنتل میخوره تو صورتم، صدای صبا میپیچه تو سرم. صبا، صبا، صبا‌. کیمیا چقدر صبا رو یادته؟ اجزای صورتش رو میتونی به یاد بیاری؟ کار راحتیه، یه‌کم فکر کن. نچ دفتر طراحی باید بگردی دنبال دفتر طراحی، کار خیلی ساده‌ایه باید از پسش بر بیای‌. آره این یه دفتر طراحیه، نه به پارسال فکر نکن که میومدی اینجا، به هیچی پارسال فکر نکن، فقط این دفتر رو بردار و ببر صندوق، نه وایسا. خودکار، خودکار آبی ساراسا پنج دهم. حواست باشه؛ پنج دهم. آره خودشه. به هیچی فکر نکن و ببر اینارو حساب کن.
رمزتون رو میشه لطفا وارد کنید؟+
رمز کارتم چند بود؟ یادم نمیاد. ولی پارسال رو خوب یادمه. چرا؟ رمز کارتت چیز ساده‌ایه کیمیا. رمز کارتت.
بیرون هوا بارونیه. بارون منو یاد اون روزی که رفتم کارگر شمالی میندازه‌. اون خاطره برای من خوشحال کننده‌س، میدونی؛ اینجوری که بهش فکر میکنم به خودم افتخار میکنم.
به پارسال و کارگر شمالی فکر نکن کیمیا، باید اتوبوس معلم رو سوار شی. کار راحتیه، همون سفیده، آره برو سوار شو.
من از صندلی‌های کنار پنجره خوشم میاد، میتونم از اون بالای اتوبوس راحت ساختمون‌ها و خیابون‌ها رو ببینم و راجع‌به آدم‌های توشون خیال‌پردازی کنم. من از آدم‌ها خوشم میاد، از زندگی‌های مختلفشون.
مهم نیست اینا کیمیا، یه صندلی رو انتخاب کن و برو بشین؛ سمت چپ یا راست؟ سمت چپ کریم‌خان قشنگ‌تره، برو سمت چپ بشین کیمیا کار سختی نیست.
آداجیو پلی میشه. من آداجیو رو خیلی دوست دارم. موقع غروبه و من روی پل کریم‌خان دارم آداجیو گوش میدم. برای دو نفر کادو خریدم که خوشحالشون کنم. کار سختی نبود، کار خوشحال کننده‌ای بود. تا چند ساعت آینده دو نفر قراره چیزی دستشون باشه که من براشون خریدم. من قراره منسوب به این آدم‌ها باشم. کار سختی نبود ولی برای من یک‌سال طول کشید.
خورشید داره ته خیابون غروب میکنه کیمیا، نگاه کردن بهش کار سختی نیست، به کسی آسیب نمیزنه، کسی رو ناراحت نمیکنه؛ بشین این گوشه جدول خیابون و نگاش کن، این اتفاق قراره حالت رو خوب کنه کیمیا. به من گوش بده؛ هیچکدوم اینا کار سختی نیست.

۱۳۹۶ بهمن ۱۴, شنبه

Set me free

قرن‌هاست پست ننوشتم اینجا. الان سرم درد میکنه. تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد. حدیث اومد تهران و حالم رو بهم زد. رفتیم یه کافه‌ای تو قصر نشستیم . حدیث واسه کنکور نمیخونه واسه همین از لحاظ روانی استیبله، برخلاف من که حتی دیگه نمیتونم به سوال «ناهار میخوری؟» جواب بدم. قدرت تصمیم گیری و خوشحالی‌م ازبین رفته. زودی گریه‌م میگیره همش. همین الان که دارم اینا رو مینویسم سه تا گوله‌ی اشک از چشمام ریخت روی بالشتم. بالشتمو واقعا دوست دارم. جدی میگم. از دوستام ولی متنفرم. از علی ناراحتم چون وقتی حالم بده صرفا ضعف‌هام رو میاره جلوی چشمم از هدیه ناراحت میشم چون با من تو رقابته و دوستیش با من رو کاملا فیک میکنه درحالی که اصلا از طرف من اینطوری نیست. از وقتی تلکرامم رو پاک کردم هیچکدوم از کسایی که بهشون میگفتم «دوست» خبرم رو نگرفتن. تهش نیکی اسمس داد که بیا مدرسه و «من» رفتم مدرسه دیدنشون. غم‌انگیزه. تاحالا یکبار هم به خاطر من جایی نیومدن. همیشه من سربالایی وصال رو رفتم بالا تا برسم بهشون. خودشونم اینو میدونن. داشتن با خنده  میگفتن حتی تولدمم یادشون نیست. من میدونستم جدی‌ان چون پارسال هیچکدوم تولدم رو تبریک نگفتن، باید بحث رو عوض میکردم که گریه‌م نگیره‌. احساس میکنم همه بهم ترحم میورزن. دوست ندارم با کسی برم بیرون. دوست ندارم هیچ کسی رو ببینم. کاش همه‌جا «ف» بود و همه مثل «ن». باعث نمیشدن ادم احساس ضعف و کم بودن کنه. ن بامن همونطوری رفتار میکنه که با «آ» و من از این کارش حس بدی نمیگیرم. آ ۳ سال از من کوچیکتره. ۳ سال زمان زیادیه ولی من حس نمیکنمش، این خوب و قشنگه.
به تاریخ ۹ بهمن مهدخت از رشت اومد تهران خونه ما. همون روزی که اومد برف اومد و جاده‌ها بسته شد. سنتورش خراب شده بود. نشسته بودیم پشت میز؛ چهار نفر: با من صنمااا دل یک دله کن، گر سر ننهم وانگه کله کن. همش دلم میگیره.
مامان فردا میره، من باز باید تلاش کنم گریه‌م نگیره، آخه غروبا که تنها میشم همش دلم میگیره

۱۳۹۶ آذر ۱۷, جمعه

گویند هر نوعی سخن

به صدای خالی شدن خانه، پس از شلوغی. برای تمام صداها، یادها، آدم‌ها و دل‌تنگی‌ها و حرف‌هایشان که در جای‌جای خانه می‌ماند. برای آدمی که باقی می‌ماند و رفتن را تماشا میکند

دارم ظرفا رو میشورم. از توی هال صدای «در دنیای تو ساعت چند است؟» میاد. میرسم به لیوان‌های چایی. ته اون لیوان سبزه که روش نقاشی گل داره، چایی مونده. این چایی مال کی بوده؟ برای آقای غریبه یا مامان یا بابا یا دایی؟ وقتی داشته این چایی رو میخورده به چی فکر میکرده؟ داشته چی میگفته؟ الان کجاست؟ غرب تهران یا توی جاده‌ی تهران-شمال؟
از توی هال صدای « در دنیای تو ساعت چند است؟» میاد. خواهرم خیلی دلش برای رشت تنگ میشه. منم همینطور ولی بروز نمیدم. سختمه ابراز. سرم رو برمیگردونم سمت مانیتور. گلی توی بازار رشت داره قدم میزنه. فکر میکنم که تنها دلیلی که من راحت با رشت کنار میام اینه که دیگه نرفتم رشت. آخرین باری که رشت بودم دو سال پیش بود. خیلی از اونموقع گذشته، خیلی اتفاق‌ها افتاده. خاصیت زمان همینه. زمان همه‌چیزو عوض میکنه. «دری‌وری هم حدی داره پسر، به من چه که اون داره اون‌ور دنیا چی میخوره؟» مامان گلی به فرهاد میگه. بر میگردم و به ته‌مونده‌ی چایی توی لیوان نگاه میکنم. چایی رو خالی میکنم توی سینک ظرفشویی و شروع میکنم به شستنش.
از توی هال صدای «اوچوم سیایه» میاد.

من دلم تنگ شده، دلم خیلی تنگ شده

۱۳۹۶ آذر ۱۰, جمعه

I was never any good, never any good.

خسته شدم ازینکه آدم خوبه‌ی قضیه‌م. جوونیام خوشحال‌تر و باحوصله‌تر از این حرفا بودم؛ هرکاری میکردم که بقیه رو خوشحال کنم. هرجایی میگفتن میرفتم ولی خب الان دیگه خسته شدم. ازینکه تهش عادی و تکراری میشم خسته شدم. ازینکه تهش فراموش میشم  و هیشکی به تخمشم نیست خسته شدم. از تمام آدمای اطرافم خسته‌م. از همه‌ی رفتاراشون، برخورداشون،بازتاباشون. همش یاد سال کنکور آهنگ میوفتم، که چقدر حالش بد بود. اونموقع‌ها فکر میکردم من خیلی توانایی‌هام بیشتره و حال خودمو بهتر میکنم. ولی الان نمیتونم. چون وقتی یه‌سری چیزا تقصیر بقیه‌س من چیکاره‌م؟ نمیتونم توجه نکنم. هیچ‌وقت هیچ‌جای جهان نتونستم توجه نکنم‌ و بدبختیم همینه. دونه‌دونه‌ی آدمایی که ذارن اذیتم میکنن به تخمشون نیست که چی میگن، چی میشه، حس من چیه و خب اونا اون ور خوب دنیان. اون وری که با آرامش زندگیشونو میکنن و با هیچ کار جهان هیچ کارشان نیست. درحالی که من افتادم اون وری که میشینم یه گوشه و حرفایی که بهم زده میشه رو نشخوار میکنم و تهش به این نتیجه میرسم که همه‌ی اینا تویی کیمیا؛ تکراری و عادی و مسخره و بدون هیجان. ناکافیِ ناکافی؛من

پ.ن: و ته ته همه‌ی اینا قطع ارتباطه. چون به نظرم دارم اذیتشون میکنم. براشون کافی نیستم و دارم وقتشون رو به زور تلف میکنم. احساس مورد دلسوزی واقع شدن. و قشنگ نیست؛ اصلا