۱۳۹۸ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

نجات‌دهنده؛ عمو شلبی.

Josie it´s been a long hard day 
Down the road to where it´s at 
I must have lost my way 
When I got there they said I was too late 
Now you´re the only one can get me straight 
So won´t you sing me a rainbow Josie 
Roll me a song 
Just tonight make it right 
Cause it´s been wrong for oh so long 
There´s lots of shades of darkness, Josie 
Deep inside a man 
So sing me a rainbow if you can 
The train I went to meet 
Had come and gone 
Seems like I spend all my time 
Gettin´ off and gettin´ on 
I sold my mind 
And gave my dreams away 
And tomorrow I´ll start lookin´ 
´Round for yesterday 
But til then 
Sing me a rainbow Josie 
Roll me a song 
Just tonight make it right 
Cause it´s been wrong for oh so long 
There´s lots of kinds of hunger Josie 
You don´t understand 
So sing me a rainbow if you can 
If you can, If you can 
Sing me a rainbow if you can.

اعضای جدید.

صبح بیدار شدم و فهمیدم قراره مبل داشته باشیم تو خونه، من سه ساله که بدون مبل دارم زندگی می‌کنم. کل خونه دکورش عوض شده سر مبل‌ها، حتی اتاق من. احساس غربت می‌کنم. احساس می‌کنم مهمونم و باید برگردم خونه. ولی خونه همینه. از این حس خسته شدم. چند روز دیگه باید برم ساری پیش مامان‌بابام. اونجا سیزده سال اتاق من بوده ولی اونجا هم حس می‌کنم مهمونم. لباس‌هام تو چمدونه تا آخر اون مدتی که اونجام. کسی به خودش زحمت نمی‌ده لباس‌هام رو بذاره تو کمد چون همه می‌دونن من یه روزی باید برم. باید روی زمین بخوابم. از وقتی که مامان اتاقمون رو اتاق کار کرده دیگه اونجا هم مهمونیم. اولین سالی که رشت بودم همش به زاویه دیدم موقع خواب توی اتاق ساری، که در خونه بود و قفلش، فکر می‌کردم و اون «خونه» بود برام. الان حتی درست شکلش هم یادم نمیاد. جدیدا احساس می‌کردم که خونه‌ی تهران داره برام همون جایگاه امن می‌شه و اصلا آمادگی خراب شدن این تصویر و تغییرش رو نداشتم. الان دراز کشیدم روی تختم در حالی که کنارم یه مبل جدیده. تپش قلب دارم و نمی‌تونم بخوابم. نمی‌دونم تا کی قراره هی پی این جایگاه امن باشم توی آدم‌ها و مکان‌ها. نمی‌دونم کی قراره بالاخره امنیت رو توی خودم پیدا کنم. خیلی خسته‌م. کاش زود خوابم ببره، کمتر فکر کنم و خودم رو سرزنش کنم.

۱۳۹۸ اسفند ۱۰, شنبه

and if you're feeling something, you're the lucky one.

پارسال همین موقع‌ها بود ویدیوهای ماهان رو می‌دیدم و می‌خندیدم و می‌رفتم پشت گریه می‌کردم ولی در نهایت راضی بودم که یه چیزی رو دارم تو قلبم احساس می‌کنم، حتی اگه اون چیز درد باشه. تو دفترم نوشتم که «این درد نباید باعث شه احساساتت رو از دست بدی.» و انقدر به خودم اطمینان داشتم که می‌دونستم این اتفاق نمیوفته. امروز صبح در حالی که حتی توانایی بلند شدن از تختم رو نداشتم شروع کردم به صاف کردن انگشت اشاره‌م و دوباره خم کردنش. پوست خشکم کشیده می‌شد و درد اگزما رو دوباره بهم یادآوری می‌کرد. من همیشه همین کار رو می‌کنم. درد روحم رو میارم توی جسمم‌. تحملش اینجوری برام راحت‌تره. ولی این دفعه چیزی رو تو قلبم احساس نمی‌کردم. انگشتم رو دوباره صاف کردم و خم تا ببینم مرهمی شده یا خودش عامل درده.
 هر کاری هم بکنم نمی‌تونم جلوی گذر زمان و تاثیرش رو بگیرم. همه‌ی انگشت‌هام رو تکون می‌دم. درد.

۱۳۹۸ بهمن ۲۷, یکشنبه

بدویی بندازی بری تا انتها.

این تصویرسازیه رو دیروز پیدا کردم، توش خونه خیلی دوره و مسیر دراز و طولانی. من اون پسره‌م، نمی‌دونم دارم کجا می‌رم، نمی‌دونم چقدر دیگه مونده، فقط می‌دونم که خیلی از خونه دورم. می‌ترسم. جلوم یه گندم‌زار وسیعه که نمی‌دونم کجاش باید برم، کجاش متعلق به منه و من متعلق به کجاشم. حتی نمی‌دونم که باید برم جلو یا باید برگردم عقب، برم خونه. یه شب‌هایی واقعا دلم می‌خواد برم خونه و اصلا نمی‌دونم منظورم از خونه چیه. خونه دیگه برام چیز ثابتی نیست. یه وقتایی هر جایی که دوستام باشن، یه وقتایی پیش مامان‌بابا. ولی این‌ها فقط ذهنیه، هنوز از عشق و دوست داشتن و از دست دادن می‌ترسم، می‌ترسم همین چند نفر باقی‌مونده مثل شن از لای دست‌هام بریزن برن پایین. بدترین قسمتش اینه که حتی اگه این اتفاق بیوفته هم طاقت میارم. امروز بیست و هفت بهمنه، پارسال این موقع رو یادمه. ایرانشهر بودیم. من داشتم فکر می‌کردم که اگه تا طبقه سوم تنهایی برم ممکنه تو راه دق کنم، چقدر دور. امروز هم باید برم ایرانشهر. صبح که این رو فهمیدم زمان و مکان معنیش رو برام از دست داد. اینکه تو این یه سال انقدر همه چیز عوض شده خوشحالم می‌کنه ولی حتی این هم باعث نمی‌شه که بفهمم به کجای این گندم‌زار تعلق دارم. یه شب‌هایی دلم می خواد فقط یکی از گندم‌ها باشم و از باد لذت ببرم. کاش هدف از وجود داشتنم این بود که از باد لذت ببرم. ولی من اون پسره‌م و باید برم جلو، نمی‌دونم کجا؛ فقط می‌دونم که باید برم جلو.


۱۳۹۸ مهر ۲, سه‌شنبه

۹۸/۷/۲

دوم مهر ماه هزار و سیصد و نود و هشت
صبونه با پارسا و نازنین، مرغ دریایی و براتیگان، بلندی با نازنین و حنا، برنامه‌ریزی برای تولد مصطفی، ستاره‌های تو آسمون کریم‌خان.تلاش و تلاش، سردرگمی خوب. احساس تعلق به دانشگاه و آدم‌ها.
"and I get by with a little help from my friends."
خوبم، آرومم.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

احساس می‌کنم که بادم. نمی‌وزم. سبک‌ام. به راحتی به سمت و سویی جدید می‌روم. ثبات ندارم. تو از من یک چیز می‌دانی و تو چیز دیگری. من خود نمی‌دانم و در عین حال تمام آن وجوه را می‌بینم. تو برایم مهمی و من احساسم را از عشق تمییز نمی‌دهم. هجده سالم است و عشق را نمی‌دانم. نمی‌خواهم در بیست سالگی عاشق باشم، می‌خواهم حالا، دو روز قبل از نوزده سالگی مسئله‌ی عشق را بفهمم. مسئله‌ی ورود زندگی‌ها به یکدیگر.
احساس می‌کنم که شن هستم. من مانند شن از دست‌هایت می‌ریزم. تو برایم اهمیت داری. احساسم را از عشق تمییز نمی‌دهم. من مانند شن، از لای انگشت‌هایت در نور ظهرگاهی اتاقم؛ مانند شن، من مانند شن از لای انگشت‌هایت می‌ریزم بر روی زمین و نمی‌دانم. من خود نمی‌دانم.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

je ne sais pas

سر کلاس فرانسه احساس ضعف می‌کنم. استاده بهم می‌گه از Je شروع کن و صرف فعل کن. من مغزم قفل می‌کنه، دستام عرق می‌کنن. می‌خوام وجود نداشته باشم. Je ecrive. من می‌نویسم. می‌خنده می‌گه چرا از این فعل استفاده می‌کنی؟ می‌تونم قرن‌ها براش توضیح‌ بدم چرا دارم از این فعل استفاده می‌کنم. جدیدا اینطوری شدم. تلاش می‌کنم افکارم رو بریزم بیرون و با بقیه در میونشون بذارم. یه وقتایی خوش می‌گذره، یه وقتایی بدفاز می‌شی که چرا بیان کردی افکارت رو. باید آدمش رو پیدا کنی. پیدا کردن آدم خیلی مهمه. من یه تایمی فکر می‌کردم آدمم رو پیدا کردم. بعد ترکم کرد و رفت. از درد اون پناه بردم به یه آدم دیگه، تازگی متوجه شدم خواسته یا ناخواسته اونم ازم سواستفاده کرده. من چون هر چی احساس می‌کنم رو بیان می‌کنم و خیلی محبت می‌کنم، بدفاز می‌شم می‌بینم یکی از احساساتم سواستفاده کرده. الان بدفازم. یکی بهم بدی کرده و با همه بدفازم. حکایت همون آهنگ خالطوره‌ است که می‌گه « از آدمای ابن شهر بیزارم چون با یکیشون خاطره دارم.» متاسفانه زندگی با ما یه طوری می‌کنه که تو با این آهنگ خالطورا احساس ایمپاتی/سمپاتی می‌کنی.
این میون تمام تمرکزم رو اینه که نذارم این بدفازیم بمونه. هی تلاش می‌کنم با آدم‌های جدید و خوب ارتباط برقرار کنم و به خودم ثابت کنم همه قرار نیست اذیتم کنن. به هرحال اردیبهشته و نمی‌شه اونقدر سر آدم‌ها غصه خورد. غصه خوردن برای زندگی مال زمستونه. الان فعلا دلم خوشه به بوی کرم و عطر جدیدم و میوه‌ها و امیرحسین و نازنین و علی و حنا. با همین‌ها بهار رو خوش بگذرونیم، از تابستون شروع می‌کنیم به فکر کردن راجع‌به آدم‌ها و روابط.