۱۳۹۸ اسفند ۱۰, شنبه

and if you're feeling something, you're the lucky one.

پارسال همین موقع‌ها بود ویدیوهای ماهان رو می‌دیدم و می‌خندیدم و می‌رفتم پشت گریه می‌کردم ولی در نهایت راضی بودم که یه چیزی رو دارم تو قلبم احساس می‌کنم، حتی اگه اون چیز درد باشه. تو دفترم نوشتم که «این درد نباید باعث شه احساساتت رو از دست بدی.» و انقدر به خودم اطمینان داشتم که می‌دونستم این اتفاق نمیوفته. امروز صبح در حالی که حتی توانایی بلند شدن از تختم رو نداشتم شروع کردم به صاف کردن انگشت اشاره‌م و دوباره خم کردنش. پوست خشکم کشیده می‌شد و درد اگزما رو دوباره بهم یادآوری می‌کرد. من همیشه همین کار رو می‌کنم. درد روحم رو میارم توی جسمم‌. تحملش اینجوری برام راحت‌تره. ولی این دفعه چیزی رو تو قلبم احساس نمی‌کردم. انگشتم رو دوباره صاف کردم و خم تا ببینم مرهمی شده یا خودش عامل درده.
 هر کاری هم بکنم نمی‌تونم جلوی گذر زمان و تاثیرش رو بگیرم. همه‌ی انگشت‌هام رو تکون می‌دم. درد.

۱۳۹۸ بهمن ۲۷, یکشنبه

بدویی بندازی بری تا انتها.

این تصویرسازیه رو دیروز پیدا کردم، توش خونه خیلی دوره و مسیر دراز و طولانی. من اون پسره‌م، نمی‌دونم دارم کجا می‌رم، نمی‌دونم چقدر دیگه مونده، فقط می‌دونم که خیلی از خونه دورم. می‌ترسم. جلوم یه گندم‌زار وسیعه که نمی‌دونم کجاش باید برم، کجاش متعلق به منه و من متعلق به کجاشم. حتی نمی‌دونم که باید برم جلو یا باید برگردم عقب، برم خونه. یه شب‌هایی واقعا دلم می‌خواد برم خونه و اصلا نمی‌دونم منظورم از خونه چیه. خونه دیگه برام چیز ثابتی نیست. یه وقتایی هر جایی که دوستام باشن، یه وقتایی پیش مامان‌بابا. ولی این‌ها فقط ذهنیه، هنوز از عشق و دوست داشتن و از دست دادن می‌ترسم، می‌ترسم همین چند نفر باقی‌مونده مثل شن از لای دست‌هام بریزن برن پایین. بدترین قسمتش اینه که حتی اگه این اتفاق بیوفته هم طاقت میارم. امروز بیست و هفت بهمنه، پارسال این موقع رو یادمه. ایرانشهر بودیم. من داشتم فکر می‌کردم که اگه تا طبقه سوم تنهایی برم ممکنه تو راه دق کنم، چقدر دور. امروز هم باید برم ایرانشهر. صبح که این رو فهمیدم زمان و مکان معنیش رو برام از دست داد. اینکه تو این یه سال انقدر همه چیز عوض شده خوشحالم می‌کنه ولی حتی این هم باعث نمی‌شه که بفهمم به کجای این گندم‌زار تعلق دارم. یه شب‌هایی دلم می خواد فقط یکی از گندم‌ها باشم و از باد لذت ببرم. کاش هدف از وجود داشتنم این بود که از باد لذت ببرم. ولی من اون پسره‌م و باید برم جلو، نمی‌دونم کجا؛ فقط می‌دونم که باید برم جلو.


۱۳۹۸ مهر ۲, سه‌شنبه

۹۸/۷/۲

دوم مهر ماه هزار و سیصد و نود و هشت
صبونه با پارسا و نازنین، مرغ دریایی و براتیگان، بلندی با نازنین و حنا، برنامه‌ریزی برای تولد مصطفی، ستاره‌های تو آسمون کریم‌خان.تلاش و تلاش، سردرگمی خوب. احساس تعلق به دانشگاه و آدم‌ها.
"and I get by with a little help from my friends."
خوبم، آرومم.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

احساس می‌کنم که بادم. نمی‌وزم. سبک‌ام. به راحتی به سمت و سویی جدید می‌روم. ثبات ندارم. تو از من یک چیز می‌دانی و تو چیز دیگری. من خود نمی‌دانم و در عین حال تمام آن وجوه را می‌بینم. تو برایم مهمی و من احساسم را از عشق تمییز نمی‌دهم. هجده سالم است و عشق را نمی‌دانم. نمی‌خواهم در بیست سالگی عاشق باشم، می‌خواهم حالا، دو روز قبل از نوزده سالگی مسئله‌ی عشق را بفهمم. مسئله‌ی ورود زندگی‌ها به یکدیگر.
احساس می‌کنم که شن هستم. من مانند شن از دست‌هایت می‌ریزم. تو برایم اهمیت داری. احساسم را از عشق تمییز نمی‌دهم. من مانند شن، از لای انگشت‌هایت در نور ظهرگاهی اتاقم؛ مانند شن، من مانند شن از لای انگشت‌هایت می‌ریزم بر روی زمین و نمی‌دانم. من خود نمی‌دانم.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

je ne sais pas

سر کلاس فرانسه احساس ضعف می‌کنم. استاده بهم می‌گه از Je شروع کن و صرف فعل کن. من مغزم قفل می‌کنه، دستام عرق می‌کنن. می‌خوام وجود نداشته باشم. Je ecrive. من می‌نویسم. می‌خنده می‌گه چرا از این فعل استفاده می‌کنی؟ می‌تونم قرن‌ها براش توضیح‌ بدم چرا دارم از این فعل استفاده می‌کنم. جدیدا اینطوری شدم. تلاش می‌کنم افکارم رو بریزم بیرون و با بقیه در میونشون بذارم. یه وقتایی خوش می‌گذره، یه وقتایی بدفاز می‌شی که چرا بیان کردی افکارت رو. باید آدمش رو پیدا کنی. پیدا کردن آدم خیلی مهمه. من یه تایمی فکر می‌کردم آدمم رو پیدا کردم. بعد ترکم کرد و رفت. از درد اون پناه بردم به یه آدم دیگه، تازگی متوجه شدم خواسته یا ناخواسته اونم ازم سواستفاده کرده. من چون هر چی احساس می‌کنم رو بیان می‌کنم و خیلی محبت می‌کنم، بدفاز می‌شم می‌بینم یکی از احساساتم سواستفاده کرده. الان بدفازم. یکی بهم بدی کرده و با همه بدفازم. حکایت همون آهنگ خالطوره‌ است که می‌گه « از آدمای ابن شهر بیزارم چون با یکیشون خاطره دارم.» متاسفانه زندگی با ما یه طوری می‌کنه که تو با این آهنگ خالطورا احساس ایمپاتی/سمپاتی می‌کنی.
این میون تمام تمرکزم رو اینه که نذارم این بدفازیم بمونه. هی تلاش می‌کنم با آدم‌های جدید و خوب ارتباط برقرار کنم و به خودم ثابت کنم همه قرار نیست اذیتم کنن. به هرحال اردیبهشته و نمی‌شه اونقدر سر آدم‌ها غصه خورد. غصه خوردن برای زندگی مال زمستونه. الان فعلا دلم خوشه به بوی کرم و عطر جدیدم و میوه‌ها و امیرحسین و نازنین و علی و حنا. با همین‌ها بهار رو خوش بگذرونیم، از تابستون شروع می‌کنیم به فکر کردن راجع‌به آدم‌ها و روابط.

۱۳۹۸ فروردین ۳۱, شنبه

سبز

من صبح بیدار شدم فرانسه خوندم. آماده شدم بیام دانشگاه ناهار بخورم بعد برم کلاس فرانسه. تو راه قدس سعی کردم پاهام رو بذارم جایی که نور تونسته از لای برگ‌ها رد شه و بریزه رو زمین، شبیه رقص می‌شه. اگرم کسی گیر بده می‌تونی بگی من صرفا داشتم پاهام رو می‌ذاشتم رو نور. اینجا دارم از حنا کد فراموشی‌ش رو می‌گیرم که برم پیش صبا و کشک بادمجون بخوریم. من حواسم نیست. عجیبه که حواسم به بوفه نیست چون همیشه از اونجا بچه‌ها رو می‌بینم که دارن با هم حرف می‌زنن و غذا می‌خورن. اینجا ولی احتمالا غرق تام‌ویتس شدم و دارم فکر می‌کنم چیکار کنم که بهار حروم نشه. نفس عمیق بیشتر می‌کشم تا بوی درختا رو بیشتر حس کنم، بیشتر از اون بوی موهای تازه شامپو‌خورده‌ام خوشحالم می‌کنه. بهار خوبه، حتی اگر غصه هم بخوری، انگار همش داری با 
یه جمعی غصه می‌خوری؛ همه‌ چی تهش خوشحال‌کننده‌ است.



۱۳۹۸ فروردین ۱۲, دوشنبه

بی‌سروپا

مرزداران آبیه، بارون میاد. دم غروبه. واحد‌های خونه‌ها تبدیل شدن به مکعب‌های زرد. من می‌تونم دستم رو ببرم نزدیک و یکی از مکعب‌ها رو برای خودم کنم. یه مکعب زرد و همه‌ی آدم‌هاش برای من. اون آدم‌ها می‌فهمن من چی میگم؟
دستم رو می‌برم جلو، معلق توی هوا می‌مونه. مکعب‌های زرد خوشحالن بدون من، نباید که خرابشون کنم.
«تو لیاقتت بیشتر از این‌هاست کیمیا.»