کوچک و کوچکتر شدم. انگارکه آلیس باشم و داروی کوچک شدن را خورده باشم. یا شلواری که در لباسشویی آب رفتهاست. آب رفتم و کوچک شدم. ریزِ ریز. ناپدید شدم، دیگه دیده نمیشدم. تا مچ پای انسانهای اطرافم هم نمیرسیدم. اگر توجه نمیکردم زیر پاها له میشدم. به اطرافم که نگاه میکنم میبینم که برای آقای کناری مهم نیست که من زیر پایش هستم. برای خانوم سمت چپی هم همینطور. از کوچکی زیاد سبک شدم و رفتم بالا. برای هیچکس مهم نبود که من بینشان نبودم. از بالا به جمعیت نگاه کردم. همه سرگرم کار خودشان. کسی نبود کسی را حس نمیکند. مانند شلواری که در لباسشویی آب رفته است. بیاهمیت،غیر قابل استفاده، دورریختنی. مانند کوچکترین آلیس جهان؛ناپیدا.
۱۳۹۶ شهریور ۲۷, دوشنبه
۱۳۹۶ شهریور ۱۴, سهشنبه
Ghost in the wind
تا حالا تو هیچ برههای از زندگیم انقدر احساس سردرگمی توام با بدبختی نداشتم. شبها با سردرد میخوابم،صبح که بیدار میشم هیچی فرق نکرده؛همون سردرد شب قبل،کلی کتاب،استرس،احساس معلق بودن.
حالم از شرایط الان بهم میخوره، ازینکه مجبورم یکسال دیگه هم زندگی موردعلاقمو بذارم کنار، ازینکه یکسال دیگه هم باید باهام بدرفتار شه و ابنکه کل زندگی آیندهم به این یکسال لعنتی مربوطه.
سختمه. خود واژهی «آنکامفرتبل»ام. انکار که جا نشم تو یه چیزی و به زور بخوام خودمو جا کنم و این قضیه حتی فقط مربوط به کنکور نیست. کل زندگیم برام غریبهس. انگار جا نیست برای من.
این من نیستم. نمیفهمم باید چیکار کنم، نمیدونم باید چیکار کنم. انسانها رو نمیفهمم و از خودم ناراحت میشم. ناراحت میشم که ناراحت میکنم بقیهرو. هیچوقت نخواستم کسی رو ناراحت کنم و اینروزا همش دارم اینکارو میکنم.
از خودم ناراضیام. از عملکردم. ربطی به کنکور نداره حتی و کاش داشت. تنها چیزی که توش دارم خوب پیش میرم درسهامه ولی وضعیتم با آدمها و محیط اطرافم داره عین یه پتک میخوره تو سرم. نمیتونم درستش کنم،نمیخوام درستش کنم. گیجم،منگم،در عین فهمیدن حالیم نیست.
دوستام میذارن و میرن،آدمای اطرافم میرن، اونایی هم که موندن شخصیتهاشون انقدر عوض شده که انگار غریبهن. میترسم ازشون، از خودم. نکنه خودمم انقدر عوض شدم؟ نکنه این منم؟ نکنه مشکل از منه؟
من نیاز داشتم همهچیز همونجوری که بود، بمونه. نیاز داشتم به تکرار مکررات. دردم اینه که نیاز داشتم احساس وابستگی داشته باشم به یه سری چیزها. نه مثل الان معلق بین زمین و هوا.
خندهدار و ترسناکه. ابنکه تو یک سال انقدر همهچیز عوض شده،خیلی خیلی خیلی. خیلی عوض شده همهچی و برای من زیادیه. نمیتونم تحملش کنم.
ترس از فراموش شدن دارم. من هیچوقت کسی رو فراموش نمیکنم؛شاید وانمود به اینکار کنم ولب در واقعیت کوچکترین چیزهای مربوط به انسانها رو یادم میمونه. قلبم میشکنه وقتی میبینم اونقدر که توجه کردم مورد توجه واقع نشدم، اونقدر که اهمیت دادم مورد اهمیت واقع نشدم و اونقدر که دوست داشتم، دوست داشته نشدم.
از شرق میرم غرب؛چشمام پر از اشک میشن، بغضم رو قورت میدم. از غرب میرم شرق؛چشمام پر از اشک میشن، میون یه عالم غریبه گریه میکنم، تو محوطه تاترشهر گریه میکنم،تو پارک، روی میز کتابخونه.
سختمه،خیلی سختمه این زندگی.
دلم میخواست یاد میگرفتم رها کنم بقیه رو، یادهاشون رو، فرم حرف زدنشون، تن صداشون، طرز نگاه کردنشون، چشماشون، فرم تکون دادن دستاشون موقع حرف زدن.
چشمها غریبه شدن باهام و دیگه نمیتونم کسی رو از وضعبت دستاش موفع حرف زدن بشناسم.
چشمها غریبه شدن باهام و دیگه نمیتونم کسی رو از وضعبت دستاش موفع حرف زدن بشناسم.
تو آهنگی که دارم گوش میدم صدای ویلن کش میاد، انگار که داره کنده میشه از متعلقات.
کاش صدای ویلن این آهنگه بودم.
چهارده شهریور ۱۳۹۶
Ró_Árstígir
۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه
دردت به جان ما شد
ساعت دوازده شبه. من خونه تنهام. از وقتی دارم بدون مامانبابا زندگی میکنم تقریبا همهی دوازده شبها رو تنهام. غمانگیزه. م. میگه من افسردهام که همچین چیزی برام غمانگیزه ولی من دست خودم نیست. چراغ ریسهایهام رو روشن کردم و بوی عود میاد و شجریان پلی شده؛ «خواهم که بر رویت هر دم زنم بوسه».شجریان منو یاد بابا میندازه. یاد جاده شمال و ماشینمون که بوی بابا رو میده. من و بابا تا حالا خیلی باهم تو جاده بودیم؛شب،صبح،دم غروب،موقع طلوع. حرف نمیزنیم،فقط به شجریان گوش میدیم.«یک شب بیا منزل ما،حل کن دو صد مشکل ما».
م. تکرار میکنه که باید یه فکری به حال این وضع افسردهم بکنم ولی اینا تقصیر من نیست که بتونم درستش کنم. تقصیر من نیست که شجریان خودش هم غصهش میشه تو آهنگش،که کمانچهش انقدر غمانگیزه،که بابا پیشم نیست.
نور چراغها پیش چشمم تار میشن. اشکام نمیذارن درست ببینمشون.
«خواهم که بر زلفت هر دم زنم شانه»
لباس کثیفارو برداشتم رفتم تو حموم. لباسشویی خراب شده و مجبورم لباسارو با دست بشورم. یاد اونموقعها افتادم که خیلی کوچولو بودم و لباسشویی خونه خراب میشد. با مامان میرفتیم تو حموم میشستیم؛من مامان رو نگاه میکردم که با دستاش لباسای مارو میشوره. میگفتم سخت نیست برات؟ چیزی نمیگفت.
دلم میخواست همون لحظه بلیت بگیرم برم خونه بگم که ساعت دوازده امشب فهمیدم که لباس شستن سخته مامان؛دلم واسه دستام سوخت.دلم واسه همه فکرهایی که با لباس شستن به سمتم سرازیر شد سوخت.
«ترسم پریشان کند حال هرکسی چشم نرگست مستانه مستانه»
۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه
الان نشستم رو یکی از نیکمتهای شریعتی،نزدیک شهرکتاب. دوست ندارم برگردم خونه. دارم خودم رو تو در یکی از خونهها میبینم. سر تا پا.خیلی رقتانگیزم ولی هرچی باشه از دیروز بهترم. دیروز همینجا نشستهبودم. سرگیجه و تهوع داشتم و دلم میخواست برم دراز بکشم وسط خیابون تا یکی از روم رد شه و بمیرم. امشب ولی بیشتر گریههامو کردهم،دارم منطقیتر رفتار میکنم و فکر کنم بیشتر از خندههای فیک امروز بمیرم. ن. از ساری اومد تهران و نمیتونستم جلوش ناراحت باشم،دلم نیومد راستش.بیش از حد خوشحال بود. هی میگفت ازش عکس بگیرم. من نمیدونستم باید با دستام که گوشی موبایلش رو نگه داشتن چیکار کنم،نمیدونستم باید با پلههای رنگیرنگی و خوشحال ولیعصر چیکار کنم. نمیدونستم با دوستم که تازه اومده تهران چیکار کنم. کولهم پر از کتاب مرجع بود و من نمیدونستم باید با سنگینیش چیکار کنم، الکی حرف میزدم و میخندیدم و نمیدوستم باید با بغضم چیکار کنم.نمیفهمیدم حالا که دلم میخواد گریه کنم و نمیتونم باید چیکار کنم.
من نمیدونم باید وضعیت الان رو چیکار کنم،تهوعم از تکتک دیوارای این خونه رو، فکرایی که پشتسر هم میان تو مغزم،تنفرم از ایستگاه مترو،اینکه هیچکس نیست، خودم کافی نیستم. من نمیدونم باید چیکار کنم با تصویر خودم که دارم گریه میکنم،نمیدونم باید چیکار کنم که این در لعنتی انقدر زشت و بدبخت نشونم نده،نمیدونم باید چیکار کنم که جوشهای قبل و بعد پریودم پوشونده شه،من نمیدونم با گودی زیر چشمام باید چیکار کنم.
شب که میشه دلم میخواد زمستون پارسال شه،فقط من و مامان تهران باشیم و باهم بریم ارتش. ارتش یه جایی داره که باید دور بزنیش تا برگردی تو شهر،اون بالای بالا،سر پیچ؛وقتی همهنورها معلوم میشدن انگار یه قفسه کتاب میریختن رو قلبت. ولی مامان تهران نیست و من تو این خونه گیر افتادم.صبحها زود ازش میزنم بیرون،قبل از اینکه خورشید در بیاد. شبها تلاش میکنم تا میتونم دیر برگردم،الکی واسه خودم تو خیابونا میچرخم،دیگه مثل قبل از ساعت ده تهران نمیترسم. صداهارو هم نمیشنوم،تو خیابون انگار صدای شهر کم میشه تو ذهنم. هیچی نمیشنوم. دیگه نیازی به هندزفری و آهنگ ندارم. وقتی برمیگردم خونه خودمو الکی میزنم به خواب ولی بیدارم. بیدارم و صدای ضربان تند قلبم رو میشنوم،بیدارم و اشک داغ رو صورتم رو حس میکنم،بیدارم و تنهاییم رو حس میکنم. بیدارم و بیشتر از هروقتی دلم میخواد که قلبم نتپه،که دیگه فردا صبح نشه؛همین امشب همهچی تموم شه.
۱۳۹۶ تیر ۷, چهارشنبه
Imagine a sad song playing in background
آخرین باری که تو این وبلاگ یادداشت نوشتهم مامان بابا هنوز تهران بودند و هنوز ماشیمون تهران بود که وقتای غصه به مامان بگم ببرتم صیاد و ارتش. مامان خوب میفهمید که چقدر برام اتوبانها ارزش دارند. یادمه یه بار داشت به بابا توضیح میداد که «کیمیا دلش مقصد نمیخواد،فقط همین که شب باشه و تو خیابون و اتوبان بچرخه براش بسه.»خب الان مامان دیگه پیشم نیست و من هی یاد زمستون میوفتم که فقط ما دوتا باهم زندگی میکردیم؛تنهای تنها. همه.چیز آروم و بیصدا و غمگینِ خوشحال کننده بود. راستش رو بخواید من تمام مشکلاتی که همه با مامانهاشون دارند رو با مامان خودم دارم ولی به کسری از ثانیه نرسیده تمام بدیها از ذهنم پاک میشه،عملکرد بیخود مغزمه که باعث میشه همه انسانهارو خیلی دوست داشته باشم. به خاطر همینه که الان غصهمه که چرا باهاش زندگی نمیکنم. چون من واقعا چیز زیادی نمیخوام،فقط همینو میخوام که ماشین باشه و یکی باشه که بفهمه چقدر اتوبان برای«شب» مهمه.
تمام این مدت دارم به از دست دادن فکر میکنم،دارم همهچیز رو ازدست میدم و همهش در راستای بزرگ شدن ماست. من هیچوقت دوست نداشتم بزرگ باشم یعنی نه اینکه دلم نخواد از آینده و چیزایی که تو آستینش برام داره خبر دار بشم ولی خب دلمم نمیخواست که بزرگ بشم چون از جداییها خوشم نمیاد،ازینکه یه روزی یکی باشه و چند سال بعد دیگه نباشه خوشم نمیاد،از خاطرات خوشم نمیاد مگر اینکه کسایی که تو خاطره هستن کنارم باشن.
شاید همهی این حرفهام از سر بیعرضگیم باشه ولی الان تنها چیزی
که میخوام اینه که اتوبان باشه،نورهای شهر،موسیقی و باد. کاش اتوبانها هیچوقت تموم نشن
۱۳۹۶ خرداد ۱۹, جمعه
Hopeless wandrer
روی پل گیشا بود که این اتفاق افتاد.
هوا،بوی تابستون پارسال رو میداد وقتی میخورد تو صورتم. چشمام رو بسته بودم و باد باعث میشد رد اشکهام خنک شن.
مامفرداندسانز تو گوشم میخوند و بغضم ترکیده بود.باد بو پارسال رو میداد،بو چیز مهمیه. یعنی تو میتونی کاملا خوشحال باشی که یکی رو فراموش کردی ولی با بوی عطر خانوم بغلدستی تو مترو یاد فرد فراموش شده بیوفتی و خاطرات بیان جلوی چشمت.بوی هوا،بوی تهران پارسال بود و منِ ترسیده.من تقریبا همهی عمرم ترسیدهم،کمتر پیش میاد راحت با شرایط کنار بیام. یعنی درواقع میرم تو دل همهی کارهایی که نباید ولی خب با ترس. داشتم ازتقاطع حکیم و چمران رد میشدم،به نور ساختمون ها نگاه میکردم تو تاریکی شب که چقدر آرومن. دقیقا روی تقاطع وایساده بودم که اشکام ریخت. برای اولبن بار داشتم چیزهایی رو حس میکردم که مطمعن بودم مربوط به هفدهسالگیه. ناراحت کننده نبود،خوشحال کننده هم نبود. شاید چون خیلی ضعیفم گریهم گرفته بود.شاید چون حس میکردم که هیشکی دوستم نداره.آره داشتم فکر میکردم که هیچکس دوستم نداره فکر کنم. داشتم به این فکر میکردم که چرا میخوان بعد امتحانا برام تولد بگیرن و چرا روز تولدم هیچکس نبود. احمقانهس.آدم به خاطر همچین چیزی گریه نمیکنه. احتمالا دلیل اصلیش خونه بود. دلم خونه میخواست،امنیت،ساری.اتاق خود خود خودم و آدمای آشنا-که قرار بود بعد از چند روز آزار دهنده شن-.دلم درخت بهارنارنج میخواست،بوی هوای تازه و رطوبت. ولی احمقانهس. آدم به خاطر همچبن چیزی نباید گریه کنه،همه دلتنگ میشن.
مامفرد اند سانز میخوند تو گوشم،باد میخورد به صورتم و رد اشکام رو خنک میکرد.
but hold me fast,hold me fast cause I'm a hopeless wandrer.
۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه
برای روزهای پیش رو و سالهای دور از خانه
وبلاگم
سرده. رنگش سفیده و احساس باز بودن بهم میده. انگار کلمه ها میخوان بدون و
از تو قاب وبلاگم فرار کنن. ترجیح من اگر مهم بود آبی میکردمش. یه آبی
تیره. احساس امنیت میده بهم انگار که کلمه ها مال خود خود خودمن و تا ابد
هم مال من میمونن. ولی نه ترجیحم مهمه و نه عرضه ش رو دارم.
نمیدونم چرا عرضه وبلاگ نوشتن هم ندارم دیگه. یعنی
همین الانشم نزدیک پنچاه تا پست منتشر نشده تو درفتم هست و صرفا دوتاش رو
پست کردم. ولی خب داشتم به یک ماه آینده تا یکسال آینده فکر میکردم. قراره
کنکور داشته باشم. قراره اذیت بشم و غصه بخورم. قراره تنها تهران زندگی کنم
و تلاش کنم از شب و تنهایی نترسم.به نظرم زیاد اومد. خیلی زیاد اونقدر که
من از پسش برنیام شاید. ترسیدم و اولین چیزی که به ذهنم اومد وبلاگ بود.
وبلاگ امنه.چه سفید باشه چه آبی.ترجیح من ولی آبیه
اشتراک در:
پستها (Atom)