۱۳۹۸ اسفند ۲۱, چهارشنبه

تو ساری خونه‌ها خیلی به هم نزدیکن، شهر کوچیکه و همه آشنای همدیگه‌ن. تماشای نور خونه‌ی آشناهات توی شب، تلویزیون دیدن بابای دوستت، آشپزی کردن و ظرف شستن مامانش توی آشپزخونه خیلی لذت‌بخشه. کار زشتی که باعث می‌شه بهت خوش بگذره. انگار که آخر شب دلت آروم می‌گیره که همه توی خونه‌هاشون دارن کارهای روزمره‌شون رو می‌کنن و اتفاق عجیبی تهدیدشون نمی‌کنه تا وقتی که پیش همدیگه‌ ان. تکرار مکررات.

هل ناصر من ینصرنی؟

ساعت ده صبحه، نمی‌دونم پریود شدم یا نه. تخم نمی‌کنم برم تو دستشویی چک کنم. نجات‌دهنده‌م دیگه دوستم نداره. به نظرم بزرگ‌ترین اشتباهی که آدم می‌کنه اینه که به یکی اجازه می‌ده نجات‌دهنده‌ش بشه. ولی تنهایی هم همه چیز خیلی وحشتناک‌تره. فکر کنم تا ابد قراره پام دو ور این جوب بمونه و ندونم که باید اعتماد کنم و کمک بخوام یا تنهایی به گا برم و حداقل آروم باشم که کسی ترکم نکرده که غصه‌ش رو بخورم. خودم خواستم.

۱۳۹۸ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

آباد اگر نمی‌کنی، ویران مکن مرا.

جدیدا شب‌ها دستم اومده که باید چیکار کنم. یعنی می‌تونم خودم رو سرگرم کنم و با غصه‌ها کنار بیام. دیشب دراز کشیده بودم و آهنگ گوش می‌دادم که فرحان جمعم کرد. گفت ویدیوکال کنیم؟ گفتم من تو تاریکی‌ام. گفت برق‌ها رفته؟ و گفتم نه، دارم غصه می‌خورم. و بعد جمعم کرد. فرحان از صبحی که داشتم میومدم ساری خیلی هوام رو داشت. بهش گفتم بغضم گرفته از این همه فشار و تا فرداش باهام صحبت کرد. قلبم گرم شد. یعنی احساس کردم هر چی بشه عیبی نداره، تهش فرحان هست. حالا این هم صرفا حسه ولی آدم خوشحال می‌شه.
امشب پام رو از مبل آویزون کرده بودم پایین و فهمیدم نمود بیرونی غم توم خیلی تعدیل شده. می‌دونستم کسی رو دوست دارم که دیگه دوستم نداره و نفهمیدم که باید چیکار کنم. این دفعه حتی از دست فرحان هم کاری برنمیومد. پام رو جمع کردم توی شکمم و شروع کردم به تصور کردن خودم به جای دختر اصلی فیلمی که داشتم می‌دیدم. اون‌تو من کسی رو‌دوست داشتم که اون هم دوستم داشت.
فکر کنم از شبکه‌های مجازیم بیام بیرون و سعی کنم این مدت رو بدون هیچی بگذرونم. از خود غیر واقعیم بدم میاد. نمی‌دونم نزدیک یه فروپاشی‌ام یا خیلی آروم و خوبم. هر چی که هست می‌دونم هرروزم با روز قبلم فرق داره. می‌خواستم به یکی از دوست‌هام که چند روز بود با هم صحبت نکردیم تکست بدم و بگم که دوستش دارم و دوست دارم که با هم حرف بزنیم. بعد از آخرین باری که این کار رو کردم و اون اتفاق وحشتناک افتاد، خیلی برام ترسناک بود ولی انجامش دادم که ثابت کنم شرایط، آدمی که من هستم رو عوض نمی‌کنه، این دفعه هم نتیجه موفقیت‌آمیز نبود. ولی من چیزی که از خودم می‌خواستم رو بدست آوردم.

۱۳۹۸ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

نجات‌دهنده؛ عمو شلبی.

Josie it´s been a long hard day 
Down the road to where it´s at 
I must have lost my way 
When I got there they said I was too late 
Now you´re the only one can get me straight 
So won´t you sing me a rainbow Josie 
Roll me a song 
Just tonight make it right 
Cause it´s been wrong for oh so long 
There´s lots of shades of darkness, Josie 
Deep inside a man 
So sing me a rainbow if you can 
The train I went to meet 
Had come and gone 
Seems like I spend all my time 
Gettin´ off and gettin´ on 
I sold my mind 
And gave my dreams away 
And tomorrow I´ll start lookin´ 
´Round for yesterday 
But til then 
Sing me a rainbow Josie 
Roll me a song 
Just tonight make it right 
Cause it´s been wrong for oh so long 
There´s lots of kinds of hunger Josie 
You don´t understand 
So sing me a rainbow if you can 
If you can, If you can 
Sing me a rainbow if you can.

اعضای جدید.

صبح بیدار شدم و فهمیدم قراره مبل داشته باشیم تو خونه، من سه ساله که بدون مبل دارم زندگی می‌کنم. کل خونه دکورش عوض شده سر مبل‌ها، حتی اتاق من. احساس غربت می‌کنم. احساس می‌کنم مهمونم و باید برگردم خونه. ولی خونه همینه. از این حس خسته شدم. چند روز دیگه باید برم ساری پیش مامان‌بابام. اونجا سیزده سال اتاق من بوده ولی اونجا هم حس می‌کنم مهمونم. لباس‌هام تو چمدونه تا آخر اون مدتی که اونجام. کسی به خودش زحمت نمی‌ده لباس‌هام رو بذاره تو کمد چون همه می‌دونن من یه روزی باید برم. باید روی زمین بخوابم. از وقتی که مامان اتاقمون رو اتاق کار کرده دیگه اونجا هم مهمونیم. اولین سالی که رشت بودم همش به زاویه دیدم موقع خواب توی اتاق ساری، که در خونه بود و قفلش، فکر می‌کردم و اون «خونه» بود برام. الان حتی درست شکلش هم یادم نمیاد. جدیدا احساس می‌کردم که خونه‌ی تهران داره برام همون جایگاه امن می‌شه و اصلا آمادگی خراب شدن این تصویر و تغییرش رو نداشتم. الان دراز کشیدم روی تختم در حالی که کنارم یه مبل جدیده. تپش قلب دارم و نمی‌تونم بخوابم. نمی‌دونم تا کی قراره هی پی این جایگاه امن باشم توی آدم‌ها و مکان‌ها. نمی‌دونم کی قراره بالاخره امنیت رو توی خودم پیدا کنم. خیلی خسته‌م. کاش زود خوابم ببره، کمتر فکر کنم و خودم رو سرزنش کنم.

۱۳۹۸ اسفند ۱۰, شنبه

and if you're feeling something, you're the lucky one.

پارسال همین موقع‌ها بود ویدیوهای ماهان رو می‌دیدم و می‌خندیدم و می‌رفتم پشت گریه می‌کردم ولی در نهایت راضی بودم که یه چیزی رو دارم تو قلبم احساس می‌کنم، حتی اگه اون چیز درد باشه. تو دفترم نوشتم که «این درد نباید باعث شه احساساتت رو از دست بدی.» و انقدر به خودم اطمینان داشتم که می‌دونستم این اتفاق نمیوفته. امروز صبح در حالی که حتی توانایی بلند شدن از تختم رو نداشتم شروع کردم به صاف کردن انگشت اشاره‌م و دوباره خم کردنش. پوست خشکم کشیده می‌شد و درد اگزما رو دوباره بهم یادآوری می‌کرد. من همیشه همین کار رو می‌کنم. درد روحم رو میارم توی جسمم‌. تحملش اینجوری برام راحت‌تره. ولی این دفعه چیزی رو تو قلبم احساس نمی‌کردم. انگشتم رو دوباره صاف کردم و خم تا ببینم مرهمی شده یا خودش عامل درده.
 هر کاری هم بکنم نمی‌تونم جلوی گذر زمان و تاثیرش رو بگیرم. همه‌ی انگشت‌هام رو تکون می‌دم. درد.

۱۳۹۸ بهمن ۲۷, یکشنبه

بدویی بندازی بری تا انتها.

این تصویرسازیه رو دیروز پیدا کردم، توش خونه خیلی دوره و مسیر دراز و طولانی. من اون پسره‌م، نمی‌دونم دارم کجا می‌رم، نمی‌دونم چقدر دیگه مونده، فقط می‌دونم که خیلی از خونه دورم. می‌ترسم. جلوم یه گندم‌زار وسیعه که نمی‌دونم کجاش باید برم، کجاش متعلق به منه و من متعلق به کجاشم. حتی نمی‌دونم که باید برم جلو یا باید برگردم عقب، برم خونه. یه شب‌هایی واقعا دلم می‌خواد برم خونه و اصلا نمی‌دونم منظورم از خونه چیه. خونه دیگه برام چیز ثابتی نیست. یه وقتایی هر جایی که دوستام باشن، یه وقتایی پیش مامان‌بابا. ولی این‌ها فقط ذهنیه، هنوز از عشق و دوست داشتن و از دست دادن می‌ترسم، می‌ترسم همین چند نفر باقی‌مونده مثل شن از لای دست‌هام بریزن برن پایین. بدترین قسمتش اینه که حتی اگه این اتفاق بیوفته هم طاقت میارم. امروز بیست و هفت بهمنه، پارسال این موقع رو یادمه. ایرانشهر بودیم. من داشتم فکر می‌کردم که اگه تا طبقه سوم تنهایی برم ممکنه تو راه دق کنم، چقدر دور. امروز هم باید برم ایرانشهر. صبح که این رو فهمیدم زمان و مکان معنیش رو برام از دست داد. اینکه تو این یه سال انقدر همه چیز عوض شده خوشحالم می‌کنه ولی حتی این هم باعث نمی‌شه که بفهمم به کجای این گندم‌زار تعلق دارم. یه شب‌هایی دلم می خواد فقط یکی از گندم‌ها باشم و از باد لذت ببرم. کاش هدف از وجود داشتنم این بود که از باد لذت ببرم. ولی من اون پسره‌م و باید برم جلو، نمی‌دونم کجا؛ فقط می‌دونم که باید برم جلو.