۱۳۹۹ فروردین ۳۰, شنبه

آباد اگر نمی‌کنی.


(امشب دوست دارم به این فکر کنم که یه نقطه‌ ام میون هزار تا نقطه‌ی دیگه. اینطوری دلم برای خودم می‌سوزه و یه کم آسون‌تر می‌گیرم به خودم.)

+ از زلزله و عشق خبر کس ندهد
   آن لحظه خبر شوی که ویران شده‌ای

۱۳۹۹ فروردین ۲۹, جمعه

california dreamin +strawberry taste.


من همش می‌ترسیدم موقع توت‌فرنگی خوردن بشه و امیرحسین نباشه.      چون زمستون رو به امید توت‌فرنگی خوردن روی چوب‌های زمین بسکتبال گذروندم. که تکست بدم به امیرحسین «توت‌فرنگی آوردمممم.» و کلاس رو بپیچونم بیام زمین بسکتبال بازی امیرحسین رو نگاه کنم و توت‌فرنگی بخورم و بقیه‌ش رو بذارم که بعد بازی با امیرحسین با هم بخوریم. این مراسم خیلی برای من مهمه. اینو امسال زمستون فهمیدم. یه جا زندگی بهم سخت گرفت و یهو یاد این ساعات از بهار افتادم و دیدم زندگی اونقدرام بد نیست. می‌شه وایستم تا وقتش شه و با امیرحسین توت‌فرنگی بخورم. هر روز فروردین و اردیبهشت پارسال صبح‌ها می‌رفتم تره‌بار و توت‌فرنگی می‌خریدم و می‌شستم و میاوردم دانشگاه که یه وقت مراسم خدشه‌دار نشه.
امروز بابا توت‌فرنگی خرید. همش از همین می‌ترسیدم. که توت‌فرنگی بیاد تو این خونه و یهو جاها خالی بشن. این جای خالی رو هم گذاشتم کنار بقیه‌ی جاهای خالی تا ببینیم سال دیگه و توت‌فرنگی‌های جدید چی دارن برام تو آستینشون. فعلا یه توت‌فرنگی رو گذاشتم تو دهنم و تو گوشم داره از رویای کالیفرنیا گفته می‌شه. مزه‌ی بهار و امیرحسین. این عکسه رو هم گرفتم که یادم بمونه.

۱۳۹۹ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

تا انتها.

اگه بهت وقت بدم می‌تونی اون شبی که من داشتم از اون بالا می‌دوییدم پایین رو یادت بیاری؟ نه. فکر نکنم یادت بیاد چون تو من رو نمی‌دیدی. می‌دونی چرا داشتم می‌دوییدم؟ که گریه نکنم. چون تو اونجا بودی و من هر لحظه ممکن بود گریه کنم. من اون شب یه گوله بودم رو شونه‌ی چپت. راستش از جایگاه جدیدم خوشحال بودم. قلبم داشت کار می‌کرد و این بیشتر از هر چیزی حالم رو خوب می‌کرد. مثل وقتایی که شکمت کار می‌کنه و یهو خوش‌اخلاق می‌شی. من فهمیدم یه گوله روی شونه‌ی چپت هستم و خوش‌اخلاق شدم. بعد از پله‌برقی پریدم پایین و تو اونجا ایستاده بودی و من صبر کردم تا زمان بره جلو چون گوله‌ی تو بودن برام تجربه‌ی قشنگیه ولی من می‌دونستم که باید برم و روی شونه‌ی چپ یه نفر دیگه زندگی کنم. ازت معذرت‌خواهی کردم که نتونستم پیشت بمونم چون تو باعث می‌شدی که من همش فکر گوله‌های دیگه باشم؛ مضطرب می‌شدم. وقتی رو شونه‌ی چپ تو نشستم فکر کردم که دیگه بهتر از این نمی‌تونه قلبم کار کنه ولی اشک‌هام بند نمیومدن. گوله‌های دیگه هم نمی‌فهمیدن که چی شده. من خیلی گریه کردم و بعد فهمیدم که راه حل خشک شدن اشک‌ها دوییدنه. انقدر دوییدم تا رسیدم به بلندترین نقطه‌ی شهرمون. اونجا ما نشسته بودیم. من دیگه گوله نبودم. یکی بودم مثل خودت. ما نشسته بودیم و غروب شد. من یه چیزی رو توی خودم احساس کردم. تو گفتی این مزه‌ی اوج رضایته. فکر کردم کاش یه ابر بودم. آخه من اولین تجربه‌م به عنوان یه گوله؛ فکر کردن به گوله‌های دیگه بوده. دست خودم نیست، همش می‌خوام بدونم اون‌ور چه خبره.

۱۳۹۹ فروردین ۲۱, پنجشنبه

do you like pineapple?

تو چانگ‌کینگ اکسپرس یه جایی پسره می‌گه که عادت داره که وقتی خبر خوشی رو می‌شنوه اول از همه زنگ بزنه به مِی و بهش خبر بده. می‌ دوست‌دخترشه که حالا یه ماهه با هم نیستن ولی پسره هنوز از سر عادت گوشی رو برداشته که زنگ بزنه بهش. یه تماس ناموفق. چه جوریه که وقتی این اتفاق برای خودمون میوفته احساس ضعف می‌کنیم و به هر دری می‌زنیم که خبرهامون رو تو خودمون نگه داریم که یه وقت خاطره نسازیم و بعدا از یادش اذیت نشیم ولی وقتی تو فیلم می‌بینیم شکممون پروانه‌ای می‌شه از حسرت؟ من مطمئنم حتی برای اون دردِ جواب‌داده‌نشدن به تلفن هم حسرت خوردم؛ که کسی باشه و درد باشه و بدونم که زنده‌ام.

۱۳۹۹ فروردین ۲۰, چهارشنبه

می‌سوزد و هم‌چنان هوادار.

اگر امشب دردی در قلبم احساس کردم برای خاطر توست که در لحظاتی که فکر می‌کردم مرده‌ام، آمدی و من دوستت داشتم و خون در رگ‌هایم جاری شد.

۱۳۹۹ فروردین ۱۸, دوشنبه

ایکاروس

من خیلی خونه‌ی آدم‌ها و اینکه کجای شهر قرار گرفتن برام مهمه. همیشه دوست دارم وقتی یکی برام مهمه ولی ازم دوره، بتونم جایی که توش زندگی می‌کنه رو بر اساس دیده‌هام توی ذهنم تصور کنم. راه‌پله‌هایی که ازشون بالا و پایین می‌ره و نرده‌هایی که دستش رو بهشون می‌گیره، با مترو می‌ره یا تاکسی یا بی‌آرتی. اگه مترو؛ تعداد پله‌هایی که متروی دم خونه‌شون داره، نوع برخوردش با خرابی احتمالی آیفون، دستگیره‌ی در، بوی خونه و نورش اواسط ظهر، اینکه چقدر منتظر می‌مونه تا از غروب بگذره و بعد لامپ‌ها رو روشن می‌کنه. وسایل توی خونه؛ گل‌ها و آینه و مسواکش رو. خونه‌ی اون آدم مشخص برام مثل یه نقطه‌ی چشمک‌زننده می‌مونه وسط تاریکی باقی خونه‌های شهر. اگه خیلی خوش‌شانس و دقیق باشم بین خونه‌های عزیزهام می‌تونم یه صورت‌فلکی پیدا کنم.
 الان تو توی شهر خودتی، من توی شهر خودم. من نمی‌دونم خونه‌ی تو توی کدوم خیابون اون شهره و حتی اگه بدونم هم فایده‌ای نداره چون هیچی از اون شهر نمی‌دونم. نمی‌تونم تصورت کنم که وقتی داری کتاب می‌خونی کجای اون خونه نشستی و قهوه‌ی صبحونه‌ت رو توی چه جور ماگی می‌ریزی. تو هم چیزی از جایی که من هستم نمی‌دونی. این باعث می‌شه که احساس کنم از هم دوریم؛ توی دو تا منظومه‌ی جدا. ولی من تمام تلاشم رو می‌کنم که تصور خودم رو از جایی که هر روزت رو توش می‌گذرونی بسازم که از دستت ندم. که امیدوارم فراموشت نکنم؛ اگر که فراموشم کنی.

۱۳۹۹ فروردین ۱۵, جمعه

حمام

من خجالت می‌کشم جلوی بقیه گریه کنم. همیشه می‌رم تو حمام گریه می‌کنم. کنج دیوار خودم رو سر می‌دم روی کاشی‌ها و شروع می‌کنم به گریه کردن. دیروز از پنجره یه باد خوبی میومد. فکر کردم می‌تونم از این باد لذت ببرم. پابرهنه (به توصیه‌ی دوستی) رفتم زیر دوش. از پنجره باد بوی خاک و بارون رو میاورد داخل و قاطی بوی شامپو می‌کرد. من شروع کردم به رقصیدن زیر دوش. این کار رو همیشه می‌کنم. باعث می‌شه احساس کنم موج ام. از توی آینه‌ی گرد سمت چپ حموم قسمت‌هایی از بدنم رو می‌دیدم. شبیه فیلم بود. فکر کردم بهترین قسمت زندگی‌م فعلا همینه؛ حمام.